تاریخچه کاریز

کمی از نیمروز گذشته،
با آنکه پاییز است گرمای کویر بر جانت نشسته،
و در دل هوس آبی خنک و گوارا داری،
و بر تنِ افروختهء جاده میرانی،
و میدانی که به زودی خواهی رسید به روستایی که روزی عمو یوسفِ شبان، روستای کوچک مزرعه یوسف را در خیال خود بهشت برین میدید، روستایی که قناتش خشکیده بود ولی به لطف چاهی عمیق، به یادگار از شبان پیر جان تازه ای گرفته بود.
یوسف ، عزیزِ "مصر " بود!
به روستای مصر میرسی
بدن خسته، لبها تشنه،چشمهاجستجو گر ، تابلوی چوبی و ساده "اقامتگاه کاریز" را میبینی که با رنگ پاکی ها به تو میگوید اینجا می توانی پاهارا دراز کنی و گلو را سیراب.
آقای افضل لبخند به لب رسم میهمان نوازی را به جا می آورد، کاریز راحت و امن و تمیز است( با کمی اغراق) مثل خانه خودت.
آب گرم خستگی و غبار سفر از تنت میشوید. کوله پشتی ها را در یکی از ۹ اتاق خانه میگذاری و و همانجا می آسایی تا غروب شود، چای می نوشی و گوش به صدای شکم گرسنه میدهی!
شام حاضر است.
در کاریز که اقامت کردی نگران هیچ نباش.
کویر است و گرمای روز و سرمای شامگاهش، در میان حیاط آتشدانی که با چندین صندلی از تنه نخلی خسته و رخت بر بسته، محصور شده ؛ با آتشی در میان بر افروخته میهمانان را فرامیخواند که از افت و خیز زندگی داستان ها بگویند.
مجلس قصه گویی تمام شده و روی یکی از تختهای داخل حیاط دراز میکشی و به آسمان خیره میشوی و از ستاره ای به ستاره دیگر لِی لِی می روی تا خواب مهمان چشمانت میشود اما هیجان تماشای طلوع در دل کویر قند در دلت آب میکند، شن ها را دانه دانه ، رمل به رمل رد میکنی.
خورشید ناخنکی بر تن آسمان میزند و تو در آن دم سرشار از لذتی و در حال افسوس میخوری که در شهر آفتاب وقتی به تو میرسد که در میانه آسمان است...
کویر را، طلوع و غروبش را، شن نوردی بر کوهان شترهایش را، سرما و گرمایش را با کاریز که تجربه کنی؛ تکه ای از دنیا را با آسایش سفر کرده ای.